هفته ای می رود از عمر و به ده روز کشید...

انگار شعرت چشم هایی دارد

به رنگ رویا

انگار ترانه ات لبخندی دارد

با طعم سیب

انگار

انگار

نمی دانم انگار این کلمات عاشق شده اند

که دائم سراغ تو را میگیرند!

 ده سال؟ ده تا چی؟ واقعا چه مفهومی دارد؟ وقتی میگویند یک چیزی ده ساله شده، منظورشان واقعا چیست؟ به ظاهر امروز دقیقا میشود ده سال که انارستان بعد از یه داستان طولانی اسمش شد اسم وبلاگ داغون من و شد یکی از هزارتوهای مغزی من! یکی از تو در تو ترین هایش! یک چنین روزی با یک دو بیتی که می گفت:

تمام ثانیه ها مثل ما قرینه شدند

سلام های ساده پر هزینه شدند

.

...

انگار معجزه انارستان شروع شد و معلوم هم نبود چرا باید اصلا چنین وبلاگی وجود داشته باشد! فلسفه پیچیده این بودن ساده چه می توانست باشد؟! یعنی بودن و نبودنش چه فرقی می کرد به حال روزگار! هر چه در این باره فکر میکنم می بینم یکی از بی دلیل ترین کارهای ضروری عمرم همین انارستان بوده است! چیزی که اگر نبود به هیچ جای دنیا بر نمی خورد و آب از آب تکان که چه عرض کنم لرزشی هم پیدا نمی کرد، اما اگر نبود دل دادگی یقینا چیزی کم داشت برای راضیه! وقتی که نگاه می کنم می بینم هر پست این وبلاگ برای خودش داستانی داشته، طولانی! و هر کدامش مثل همین ده سال نامفهوم پر است از ابهام! داستان هایی که بی تعارف بعضی هایش هنوز هم ضربان قلبم را تند میکند و دلتنگی غریبی را جا میدهد در نگاهم! به آرشیو اینجا که نگاه می کنم می بینم فقط یک چیز است که توی همه این ده تایی، ثابت مانده و انگار انارستان جزئی از آن بوده است و آن هم تویی! تویی که هر بار از لابه لای هزار کلمه دوباره پیدایت میشود و نفسم را به شماره می اندازی! دلم را می لرزانی و برق شادی می پاشی بر نگاهم! چشم هایم را ملک شخصیت می دانی و عقلم را هی میتکانی! در چهارگوشه دلم هی آب بازی راه می اندازی و بالا و پایین می پری و  قند توی دلم آب می کنی! تویی که بین خط های تایپ شده می لغزی و من هی نگرانم کسی تو را ببیند و بیشتر از آنچه که من دوستت دارم دوستت داشته باشد! بی مهابا از بین کلمات گر می گیری و ناگهان تمام انارستان را به آتش می کشی! ققنوسی شده برای خودش انارستان، که هر بار از بین خاکسترهایی که تو بر جا می گذاری سر بر می آورد! حالا که خوب فکر می کنم این ده تا مفهومی غیر از دلبری های رنگارنگ تو ندارد! هزار هزار لبخند تو که نمی دانم چگونه حساب کنی می شود این ده تا! حالا تازه می فهمم چرا نشانی انارستان گل منگلی شده که گل منگلی مفهومی جز چیز هایی که هیچ چیزش با هم نمی خواند ندارد! به خودت قسم خوب می دانی که خودم را به هر راه زده ام تا به تو بخورم که کار انارستان شده گل منگلی! اما چه کنم که هیچ کار من به تو نمی خورد! هیچ وقت هیچ کار من به تو نمی خورد! و این از این دوباره نشدن های من است! از این کج وکوله بودن ها، از این لوچ بودن ها! از این لنگ بودن ها! از این بودن های نبوده بهتر!  از این به ظاهر عقل تاول زده است! از این انارستان که هر دانه از انارش پر است از ده تایی های لبخندت که عقل برای آدم نمی گذارد و دل آدم را روشن می کند و من چقدر غافلم از این ده تایی ها!و من چقدر غریبه ام با این ده تایی ها! براستی که چقدر بی معناست انارستانِ بدون تو! و چه کسی باور می کند انارستانِ بی انار را!

/ 16 نظر / 43 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجید

چشمی دارم همه پر از صورت دوست با دیده مرا خوشست چون دوست در اوست از دیده دوست فرق کردن نه نکوست یا دوست به جای دیده یا دیده خود اوست [گل][گل][گل]

محمدشمس

سلاااام با " رقص غزل" به روزم دعوتید[گل]

محمدشمس

سلاااام راضیه خانم ممنون که افتخار دادید[گل]

شاعر شنیدنی ست

سلام دوستم اینکه اینقدر دیر دارم برات کمپوت میذارم به قول خودت! ربطی به معرفت نداره چشامو عمل کرده بودم و تاربینی و دوبینی و اینا نمیذاشت طرف کامپیوتر یام! عکسی که گذاشتی خیلی باحاله کلا عکسای که زمینه ش با صفحه یکی میشه رو خیلی دوست دارم انگار آدم تو فضا معلق میشه حس خوبی داره و اووووههه ده سال!! فکر کن! ده ساله بشه وب آدم! اینم حس خوبیه حتی اگه انارستان بی انار باشه! عوضش این انارستان راضیه داره مستدام باشی انارستان!

محمدشمس

گزارش سازمان هواشناسی هرچه می‌خواهد باشد، پس از تو هوا پس است!

محمدشمس

ای بکر ترین برکه! هلا سوره ی صافی! پرهیز کن از این همه پرهیز اضافی! داغی بزن از بوسه به پیشانی سردم بدنام که هستیم به اندازه ی کافی تلخینه ی آمیخته با هر سخنت را صد شکر! شکرپاش لبت کرده تلافی! با یافتن چشم تو آرام گرفتم چون شاعر درمانده پس از کشف قوافی چندی ست که سردم شده دور از دم گرمت بر گردنم از بوسه مگر شال ببافی...

محسن ترابی

ایشالا انارستان صدساله بشه راضیه جان[قلب] [گل][گل][گل][گل][گل]

محمدشمس

سلااااااام با غزل آهوی زخمی به روزم دعوتید[گل]

محمدشمس

بيخود دلت براي دلم شور مي زند سازي خوشم كه يك نفر از دور مي زند سازي كه كوك خواب تو و چشمهاي توست اما دلش شكسته و ناجور مي زند فرق دلم شكافته شد، خون من چرا تاييد زير برگه دستور مي زند؟ گفتم "انا الشما" و سرم رفت پاي تو اينبار، دار طعنه به منصور مي زند يعقوب! دلخوش پسر و پيرهن نباش دنيا هوار بر پدر كور مي زند اين زخمها هنوز نمك خورده تواند بيخود دلت براي دلم شور مي زند