سپاس خداوند مهربانی را که همیشه دوستم داشته است...

مدت زیادی میشد که کنار جوی آب ایستاده بود! حوصله ی هیچکس و هیچ چیز را نداشت! حسابی کلافه بود! اما آب همچنان بی اعتنا جاری بود! انگشتش را درون آب فرو برد و در جایی درست وسط اجتماع مواج آبها نوشت:

از حادثه دوری و به ما می خندی!..........نه راه به ما! نه دیگری می بندی!

آخر چقدر صبر که عاشق بشویم؟!.....ای کاش دل از تمام ما می کندی!



/ 5 نظر / 18 بازدید
سرو ناز شیراز

اي مرغ سحر عشق ز پروانه بياموز كان سوخته را جان شد و آواز نيامد اين مدعيان در طلبش بي خبرانند كان را كه خبر شد خبري باز نيامد

مصطفی

سلام خوبی خوشحال میشم بیشتر آشنا بشیم راستی اگه قالب خواصتی من درخدمت هستم راستی لینک کنیم وبلاگت خیلی نازه میبوسمت بای منتظرم اگه خواصتی لینک کنی منو با اسم قالبهای سفارشی دلخواه مصطفی ایکس لینک کن

سرو ناز شیراز

کاش قلبم درد تنهایی نداشت چهره ام هرگز پریشانی نداشت کاش برگ های آخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت کاش می شد راه سخت عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت[گل][لبخند]

افسانه

سلام عزیزم [دست] خوب مگه دل بسته به ما خرا[متفکر] [گل][ماچ]