ای شب قدر بیدلان طره دلربای تو...

از شما گفتن لیاقت میخواهد،

وقتی که نامتان

گردن آویز عشق است...

 

موقع خداحافظی چشمم افتاد به درخت بزرگی که توی حیاط بود. گفتم چه درخت بزرگی دارید! محشر است. این باید بیشتر از 15 سال سن داشته باشد. گفت درخت توتی بیست و اندی ساله است. سالهاست در خانه ماست از وقتی که من کوچک بودم. با شیطنت گفتم پس چگونه است که هیچ بر و باری ندارد! مگر موسم توت نیست! با این همه یال و کوپال و برگ های با طراوت و زیبا بعید است که بی خاصیت و بی حاصل باشد! لبخند غریبی زد و نگاهش بطرز شگفتی شفاف شد. انگار با خودش نجوا کند زیر لب با حسی ناشناخته گفت: عاشق که باشی بنام عشق از همه چیز دست میکشی حتی حاصل عمرت. کلامش به اندازه دگرگونی حالش غریب بود! گفتم منظورت چیست؟ گفت این درخت سالهای سال وقتی زمانش می رسید به حکم غریزه پر از توت های شیرین و سپید می شد و بی پروا و پر غرور این میوه های شیرین را به دنیا عرضه می کرد. ما که بجای خود از گنجشک ها گرفته تا سنگفرش های حیاط هم مهمان توت های شیرین او بودند. آنقدر توت داشت که تا مساحت زیادی زیر درخت پر میشد از میوه هایی که بر زمین می ریخت. با بی صبری گفتم پس چه به روزش آمده؟ با لحنی آرامتر گفت: ما که خبر نداشتیم چه بر او گذشته یک وقتی به خود آمدیم دیدیم درخت دیگر توت نمی دهد. تا اینک مادرم حکایت درخت را فاش کرد....مادرم را که میشناسی دلش میخواهد همه جا مثل دسته گل باشد. مادرم تعریف کرد یک روز که از این ریخت و پاش درخت بخشنده که چهره حیاط را مخشوش می کرد به ستوه آمده بودم و با غیض توت هایی که بر زمین ریخته و له شده بودند را نگاه می کردم، نگاهی به درخت انداختم و گفتم: تو را به حق علی اگر دیگر توت بدهی و اینجا را چنین آشفته سازی!

همین! دیگر درخت بر نداد....

.

..

نگاهم بر درخت مانده بود که دل باخته بود به نامت...

/ 3 نظر / 16 بازدید
آسمان آبی

سلام راضیۀ گرامی نماز و روزه های شما هم قبول حق انشالله.شما هم در دعایتان ما را به یاد بیارید انشاالله. سلامتی و عافیت بهترین دعاست. منم واسه شما همینارا آرزو دارم. ممنونم از دعاهاتون و لطف و محبت صمیمانتون.

محمدشمس

سلااااااام آپم دعوتید[گل]