دلتنگ نیم اگرچه دلتنگم!

من هنوز منتظرم

منتظر روزهایی که پر از عطر نفس های شماست،

 منتظر آسمانی که انعکاس نگاه شماست،

منتظر باران لبخند،

 عشق مذاب،

من هنوز منتظرم

منتظر آمدنتان...

By: AquaSixio

هرچی میگفت مردی که پشت میز بود انگار که نمی شنود به بدترین شکل جوابی نمی داد! و تنها با حالت عصبی به نشانه منفی سر تکان می داد. عاقبت هم حواله‌اش داد به یک نیست در جهان که حتی خودش هم شماره ای از آن نداشت! وقت عین برق می گذشت و از اینکه حاصل همه زحماتش بخاطر هیچ داشت از دست می رفت دلشوره ای عجیب رمق را از پاهایش گرفته بود. اسمی که مرد جویده گفته بود را زیر لب تکرار کرد و به زحمت خودش را به صندلی نزدیک در رساند و مثل آوار روی صندلی خراب شد. با عجله موبایلش را درآورد و 118 را گرفت و مثل همیشه شروع کرد به دنبال چیزی توی کیفش گشتن که بشود با آن چند عدد را کف دست نوشت. ناگهان دستش رفت توی آستری کیف. یک جایی از آستر کیف پاره شده بود. با بداخلاقی توی دلش گفت: اَه! اینم که پاره شده! که ناگهان دستش خورد به یک چیزی! بیرونش آورد. یک خودکار! اما غریبه! از آن خودکارهایی نبود که همیشه می خرید! خیلی بد ترکیب بود! فکرش رفت به جایی که خریده بودش. انگار سردش شده باشد یک آن همه موهای تنش راست شد. خوب یادش بود، از یک دختر جوان توی یک مغازه کوچک با سایه بان قرمز و آبی توی یک خیابان خیلی پهن نزدیک یک پل هوایی، وفتی که خورشید مغز خلایق را کباب می کرد خریده بود. کلافه، خسته، مضطرب، تنها و حتی شاید نا امید. با کیفی که هر چه میگشتی حتی یک خودکار توی آن پیدا نمی شد تا شماره ای را که 118 دوبار تکرار می کرد روی صورت حسابی که همه کیفش را خالی کرده بود، بنویسد. مگر فراموش کردنی بود! خوب یادش بود! انگار نه انگار که سالها می گذشت! انگار کمی دیرتر از امروز و چه روز تلخی بود! و چه روز تلخی بود!

روزی که فکر میکرد دیگر نمیشود کاری کرد. روزی که خدا خدا میکرد برسد به جایی که کسی نباشد تا از ته ته دلش فریاد بزند. روزی که فکر میکرد حتی لبخند خدا هم پیدا نیست. بغضش گرفت. با خودش گفت چند بار دیگر باید از این اتفاق ها بیفتد تا بفهمی فراموشت نمیکند! حواسش به تو هست! آن روز هم فکر می کردی دیگر راه نجاتی نیست و آنقدر غصه خورده بودی که فقط خودش میداند وبس. آنقدر مضطرب بودی که ....

اما امروز کجاست ذره ای از آن همه تشویش؟ از آن همه نگرانی؟ کجاست ذره ای از آن ترس و تنهایی؟ کجاست قطره ای از آن دریای متلاطم غصه!

توی دلش گفت: تو همیشه همینجوری! بک جوری دست آدم را می گیری که آدم نمیفهمد! یک جوری کارها را حل میکنی که آب توی دل آدم تکان نمی خورد! تازه خودت را پشت این و آن پنهان می کنی مبادا نگاهی به چشمانت بیفتد و شرمنده آقاییت شود! تو همیشه آقایی! کارت بدون استثنا درست است! مو لای درزش نمی رود و همیشه سر رشته ی همه ی راه های عجیب و غریب به تو ختم میشود! چیکار کنم که اینقدر خنگ نباشم؟! چیکار کنم که اینقدر خنگ نباشم؟!

به خودش که آمد هاج و واج مانده بود موبایل به دست! از روی صندلی بلند شد و چند قدم تا مرد پشت میز جلو رفت. رو کرد به مرد که خودش را آماده میکرد باز هم جوابی منفی تر از قبل تحویل بدهد، با لبخندی که نمیشد پنهانش کرد در حالی که خودکار را محکم در دست میفشرد گفت: آقا از کمک شما خیلی متشکرم و قبل از اینکه از دهان نیمه باز مرد جوابی بیرون بیاید، راه خروج را در پیش گرفت.

 

ولادت پر نور مولا امیرالمومنین علی علیه السلام هزاران هزار مبارک

/ 4 نظر / 58 بازدید
حجت

سلام ولادت امام علی ع بر شما هم مبارک باد دیگه چه خبر خوبید بازم سر بزنید.

آسمان آبی

سلام راضیه خانم. خیلی خیلی ممنونم. منم این عید عزیز را به شما تبریک میگم. به پدر گرامی و همه ی عزیزانتون تبریک میگم. واستون سلامتیها و موفقیتهای کامل آرزو دارم. نیازمند دعای خیرتونم.[گل]

درنا

سلام عزیزم خوبی؟ عید شما هم با تاخیر مبارک خیلی ممنون که دعوتم کردی این تیکه اخرش که گفتی همه راههای عجیب و غریب به تو ختم می شود و .... خیلی لطیف بود یه حال عجیبی بهم داد . دست گلت درد نکنه هر جا هستی پر از شادمانی و نشاط باشی می بوسمت یاعلی