.......

چشمانم دیدنت را بر نمی تابند! که آتش آب می کند انجماد گناه آلود نگاهم را!

چرا به چشمانم نیاموختم اسرار نظر بازی که چشم هرجایی راه نیابد به بزم نظربازان!

حسرت بر این نگاه هرزه که همه چیز را دریده است!

شنیده بودم میان دل و چشم صحرائیست سوزان که تنها به اشک بارانی شود و چشم معصیت اندود چه میداند ازتراوش باران!

آه که چه سخت است در حریم بودن و محرم نبودن!

/ 0 نظر / 22 بازدید