... ره بپرسیم مگر پی به مهمات بریم!

میدانستم دیگر

قلبم

چون قبل نخواهد تپید!

دلم

چون قبل نخواهد لرزید!

و عشق

تنها جاذبه ی نامکرر روحم!

اما شگفتا!

خورشید هم

هیچگاه مثل قبل طلوع نکرده است!

آسمان نیز عاری از هر دوباره!

آری

امروز هم روز دیگریست،

و این لحظه

بی هیچ تکرار!

 

By: aquasixio

می گفت: دیگر دنیا را میگذارم برای اهلش! خیلی سعی کردم اینجایی شوم. خیلی سعی کردم همان راهی را بروم که آنها می‌روند! خیلی سعی کردم همانی را تکرار کنم که آنها می‌گویند. خودش شاهد بود همه چیز را امتحان کردم! داشتم خودم را نابود میکردم که اهل اینجا شوم! بشوم بومی اینجا! هر کسی مرا می بیند بگوید این هم اهل اینجاست! اما دیگر نمی توانم! از من بر نمی آید! می گفت: این راهی که نشانم میدهند مرا به جایی نمی برد! حرفی را که می گویند بر دلم نمی نشیند که دلم را خوش کند! اینجا کسی دستم را نمی گیرد! من عادت ندارم به تنهایی رفتن! من عادت ندارم به نامهربانی! خودش که میداند من عشق را دیده ام! هنوز نور را از یاد نبرده ام! هنوز از تاریکی میترسم! خودش که میداند تا قیام قیامت باید دستم را بگیرد! باید چشم هایش به من باشد که سکندری نخورم! میگفت: من نمی توانم لبخندش را فراموش کنم! من هر لحظه که آسمان را می بینم، خورشید که طلوع می کند، باران که می بارد، غنچه ای که میشکفد، هزار بار دلتنگش می شوم! مثل روز نخستین باز هوایش می پیچد توی سرم! اشک امانم را می برد و باز بی تاب او می شوم! می گفت: اینبار یقین دارم، دیگر دنیا را می گذارم برای اهلش!

/ 6 نظر / 20 بازدید
آسمان آبی

سلام راضیه خانم. [گل] واقعآ مطالب دلنشینی آپ میکنین. خدا قوت.

میثم

سلام دوست قدیمی خوبی

محمدشمس

سلاااام با غزل "بوسه ی تقدیر" به روزم دعوتید [گل][لبخند]