از خودم به خودم...

حالا که میخواهی به خودت ثابت کنی که راه را اشتباه نیامده ای! حالا که میخواهی همانی باشی که دوست داری! حالا که تصمیم کبری را گرفته ای تا دیگر نه کتابت که خودت بیهوده خیس نشوی! دلم میخواهد من هم در کنارت باشم.

نه مثل همیشه های نزدیک که مثل آن قدیم های دور. مثل آن وقت ها که باهم از سر کوچه تا ته کوچه می رفتیم و هی تو میگفتی و من می شنیدم و هیچ کس با سرعت از کوچه نمی گذشت تا به ما آب بپاشد و خاطرمان را گلالوده کند. مثل آن قدیم ها که برای صحبت کردن با تو نیازی به بهانه نبود. تو همیشه بودی. همیشه می آمدی و من آرزو می کردم کاش کوچه تمام نمیشد و خانه ما سر کوچه بعدی بود!

حالا که می خواهی سراغت را از آسمان بگیرند نه از پروانه ها و از ابرها نه کبوترها! حالا که دیگر خورشید هم برایت یک چراغ ساده شده و شب ها بی آنکه بخوابی خواب می بینی! دلم میخواهد من هم در خوابت باشم.

چقدر انتظار این حالا را کشیده ام که تو پیدایش کنی و نشانم بدهی و بگویی: این منم! آن وقت من دستت را بگیرم و تمام کوچه های شهر را بگردیم و خانه مان سر هیچ کوچه ای نباشد.

 

حس عجیبی دارم! یه چیزی تو مایه های آدمی که غرق شده باشه و بعد روزها جسدش پیدا شده!! یا حتی قدیمی تر! حس یه مومیایی تازه مکشوف! نمیدونم اما انگار دوباره اتفاقی افتاده یه جایی توی همین کهکشان و شاید هم کهکشان همسایه! فقط حس غریبی دارم!

/ 4 نظر / 13 بازدید
افسانه

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟حال ندارم فقط اومدم که بگم اومدم[گل]

آفتابگردان

ای بانوی یاس ها! کهکشان آسمان تو بی انتهاست کهکشانی پر نور با دوازده ستاره...

خانم

من نمیدونم تو این عکس‌های تاپ رو از کجا گیر میاری؟! آدم واقعا کیف می‌کنه. ضمنا با نظر آقای حسین‌نژاد موافقم. احساس سبکی نداری؟