معشوق تنها دلیل عاشق!

در رو که باز کردم انگار وارد یخچال شده باشم! کاراشو رها کرده بود و یه پتوی بزرگ پیچیده بود دور خودش و نشسته بود روبروی پنجره که دیگه بیشتر از اون باز نمیشد!

بهش گفتم دیوونه سرما میخوری! پنجره رو چرا باز گذاشتی؟

بدون اینکه نگاهم کنه گفت: در رو پشت سرت ببند....میبینی، داره بارون میاد.

در رو بستم و نگاهی به پنجره انداختم. بارون داشت تمام روزنامه هایی که با دقت روی لبه پنجره چیده شده بودند رو خیس میکرد و تِک تِک صدا میداد.

گفتم نمی بینی داره همه جا رو خیس میکنه؟

با شیطنت گفت: در راه دریا اولین قدم تر دامنیه.

با تمسخر گفتم: تر دامنی یا نم کشیدگی؟! خب از پشت پنجره هم بارون معلومه که!

با اون سرخوشی کودکانه اش گفت: بارون بیرون تنها بود و من اینجا تنها...هر دو دلتنگ بودیم اما راهی برای دلتنگیمون پیدا کردیم.

سری عُقلایی تکون دادم و رفتم تا پنجره رو ببندم که داد زد: چیکار میکنی؟! بیا عقب! سردت میشه برو بیرون!

کمی از این حرفش ناراحت شدم اما قیافه ی حق به جانبی به خودم گرفتم و گفتم: بچه جون خودت سرما میخوری! خب بارون بیاد! حالا نه اینکه این پنجره به جنگلی، دشتی، دریایی باز میشه که هوای بارونیش اینجور دیوونت کرده! آخه اون دیوارهای سیمانی روبرو با اون پله های بی قواره  چه دیدنی داره که داری براشون بال بال میزنی و دماغت داره از سرما کبود میشه!؟ تازه باید کلی سرت رو بالا بگیری و چشم بچرخونی تا برسی به یه ریزه آسمون!

حرف های من رو شنیده و نشنیده، خیلی آروم گفت: عاشق برای دل سپردن به هیچ چیز نیاز نداره، مگه بارون رو نمیبینی؟!

یک آن سرم داغ شد! توی حرفش چیزی بود که قلبم رو از جاش کند و شالاپ انداخت توی چینه دونم....معشوق تنها دلیل عاشق!

انگار متوجه سکوت غیرعادیم شده باشه، با مهربونی خاصی گفت: بیا یه کم پیش ما بشین.

.

..

منظره ی غریبی بود! از اونجا فقط بارون پیدا بود...

  

by:ittybittynidhi

 

معشوق عیان می‌گذرد بر تو ولیکن..... اغیار همی‌بیند از آن بسته نقاب است

/ 6 نظر / 36 بازدید
محسن ترابی

خيلي قشنگ بود راضيه جان [گل] ممنونم كه به من سرميزني گلم [گل] همواره شاد و پاينده باشي عزيزدلم[گل]

سلول آخر

بله ، شما اگر از پایین کوه را یک جور خواهید دید و اگر رفتید روی قله اونوقت احتمالا کوه جور دیگری خواهید دید . به پست قبلی ربط داره . جالب اینجاست اون کسی که می خواد لب به اسراری که بهش رسیده کسی نمی تونه حرفهاشا باور کنه یا بفهمه، شاید دیگه خودش محو بشه در مسیری که داره میره و فقط از چیزی حرف میزنه که می خواد بهش برسه نه از خودش . برا همین کسی چیزی نمی فهمه . فرق بین نظر من و شما هم تو همینه .

آسمان آبی

بازم سلام. شرمندم کردی راضیۀ گرامی[خجالت] ممنونم از تعریفت. این سعرو سالهای نوجوانیم سرودم. [گل][لبخند]

درنا

سلام وقتی میگم این شاهکارها فقط از تو برمیاد بگو نه اینقدر لطیف می نویسی که دلم ادم رو زیر و رو میکنی فدات شم خدا رو صد هزار مرتبه شکر میکنم که یه بار تو زندگیم تنبلی نکردم و اونقدر گشتم تا وبلاگت رو اون زمان پیدا کردم خیلی دوست دارم به خدا فدای مهربونیات یاعلی

Hamed

Friendships come and Friendships go Like wave upon the sand Like day and night Like birds in flight Like snowflakes when they land But you and I are something else Our friendship's here to stay Like weeds and rocks and dirty socks It never goes away![فرشته][گل]

محسن ترابی

[گل][گل] بروزم همواره شاد و پاينده باشي عزيزدل [گل][گل]