دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم...

انگار این شعر برای اینجا گفته شده....

دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم

به دریا مى زدم در باد و آتش خانه مى کردم

چه مى شد آه اى موساى من، من هم شبان بودم

تمام روز و شب زلف خدا را شانه مى کردم

نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم

اگر مى شد همه محراب را میخانه مى کردم

اگر مى شد به افسانه شبى رنگ حقیقت زد

حقیقت را اگر مى شد شبى افسانه مى کردم

چه مستى ها که هر شب در سر شوریده مى افتاد

چه بازى ها که هر شب با دل دیوانه مى کردم

یقین دارم سرانجام من از این خوبتر مى شد

اگر از مرگ هم چون زندگى پروا نمى کردم

سرم را مثل سیبى سرخ صبحى چیده بودم کاش

دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم

«علیرضا قزوه»

االهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

عیدتون هزاران بار مبارک

/ 32 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پریسا

دآیا می دانستید که سایت من به روز ترین سایت ایران است[لبخند]. بازم سر زدم بدو بیا

محمدشمس

یک شاخه گل ، یک شعر ، یک لیوان چایی آنقدر اینجا می نشینم تا بیایی از بس که بعد از ظهرها فکر تو بودم حالا شدم یک مرد مالیخولیایی بعد از تو خیلی زندگی خاکستری شد رنگ روپوش بچه های ابتدایی یک روز من را می کشی با چشمهایت دنیا پر است از این رمان های جنایی ای کاش می شد آخرش مال تو بودم مثل تمام فیلمهای سینمایی امسال هم تجدید چشمان تو هستم می بینمت در امتحانات نهایی می بینمت؟...اما نه! مدتهاست مانده است یک شاخه گل ... یک شعر... یک لیوان چایی .

پریسا

خیلی خیلی خیلی خیلی ازت ممنونم که بهم سر زدی. اما به حضور سبزتان بازم نیازمندیم. بدو که کلی مطلب جدید دارم

محمدشمس

بگذار بال و پر بزنم در هوای تو ای واژه واژه ی غزلم مبتلای تو تا پا گذاشتی تو بر این کوچه ی دلم گل داد بوته بوته ی شعرم برای تو با من بهار باش که پاییز بخت من سبز و پر از شکوفه شود پا به پای تو گفتی برقص با من و تا انتها بیا باشد به روی چشم ولی با دعای تو امروزهای با تو برایم غنیمت است دارد عجیب می شود این ماجرای تو این شادی تو...شیطنتت .خوب بودنت آن قفل چشمهای شب ابتدای تو من آدمم ولی تو گمانم فرشته ای پر می کشم به قاف تو با بالهای تو پس می دهم تمامی خاک بهشت را با حوریان با کره اش در ازای تو

محمدشمس

تو ریختی عسل ناب را به کندوها به رنگ و بوی تو آغشته اند شب بوها شبی به دست تو موگیر از سرم وا شد و روی شانه ی من ریخت موج گیسوها تو موی ریخته بر شانه را کنار زدی و صبح سر زد از لابلای شب بوها و ساقه ها همه از برگ ها برهنه شدند و پیش هم که نشستند آلبالوها_ تو مثل باد شدی؛ گردباد ... و می پیچید صدای خنده ی خلخالها، النگوها و دستهای تو تالاب انزلی شد و ...بعد، رها شدند در آرامش تنت قوها *** شبیه لنج رها روی ماسه هایی و باز چقدر خاطره دارند از تو جاشوها تو نیستی و دلم چکه چکه خون شده است مکیده اند مرا قطره قطره زالوها «فروغ» نیستم و بی تو خسته ام کرده ست «جدال روز و شب فرش ها و جارو ها» شنیده ام که به جنگل قدم گذاشته ای پلنگ وحشی من! خوش به حال آهوها...

نینی جون

سلام عزیزم خوبی قربون دلت بشم من با خدا دردو دل کردم اگه دوست داشتی بیا اگه حوصله یه مناجات داشتی بیا..

شاعر شنیدنی ست

سلام دوستم آره این شعر خیلی به اینجا میاد! علیرضا قزوه همیشه خوندنیه مرسی از انتخاب خوبت / به روزم

لی لی

می دونستی بهترین میوه من اناره؟ هر وقت میام اینجا چنان هوس انار میکنم...

محمدشمس

حال من خوب است اما بازهم بد می شود آب دارد از سَرِ آبادی ام رد می شود قول دادن ، برنگشتن ، عادت دیرینه ای ست مرد هم باشد به یکباره مردد می شود اینچنین با دست خالی برنمی گردم به شهر عمر من هربار صرف ِ رفت و آمد می شود آسمان با غم تبانی می کند در چشم هام با غروب رفتنت هم رنگ دارد می شود ترس را تزریق خواهد کرد در رگهای من فکر تو در استخوانم سوز ِ بی حد می شود آه از نفرین دامنگیر در دامان شب بدبیاری های من دارد زبانزد می شود بردلم افتاده دیگر برنمی گردی توهم .... آخرش هم اتفاقی که نباید می شود

محسن ترابی

سلام راضیه جان مطلب خیلی قشنگی گذاشتی ببخش چند ماهی نبودم شرمنده هرجا هستی زیر سایه مولا سلامت و تندرست باشی عزیزم راستی ÷یشا÷یش عیدت هم مبارک [گل][خجالت]