آدم وقتی حبه ی انگور باشد حتما عاقبت بخیر می شود!

آدم از شنگول بودن گریه اش می گیرد!

آدم از منگول بودن هم گریه اش می گیرد!

آدم فقط وقتی حبه انگور باشد همیشه دلش خوش می شود!

آدم وقتی شنگول باشد یا منگول، هر بار گول می خورد و در را می گشاید! و وقتی که آقا گرگه می آید، نمی داند چکار باید بکند! خشکش می زند! و عاقبت یک لقمه ی چپش می شود! آنوقت است که شاید برای همیشه بماند توی دل آقا گرگه!

اما اگر حبه انگور باشد، گول که می خورد هر جور  که شده اشتباهش را جبران می کند! هیچ کاری هم که نتواند بکند، می رود زیر سبدی، توی تنوری، جایی بالاخره قایم میشود و آنقدر بی صدا زیر لب دعا میخواند و صبر می کند تا مادرش بیاید، آنوقت بی درنگ می پرد توی بغل مادرش و تا دلش بخواهد اشک می ریزد. از ترس هایش برایش می گوید، از اینکه چه ساده فریب خورده اند! از زیرکی خودش که پنهان شده و از آقا گرگه ی بدذات که چگونه شنگول و منگول را خورده و فرار کرده است!

آدم حبه انگور که باشد، دست مادرش را محکم می گیرد و با هم می روند دنبال آقا گرگه! تا پیدایش کنند..... تا شنگول و منگول را نجات دهند.... تا کام همه را شیرین کنند....تا همه چیز به خوبی و خوشی تمام شود.

آدم وقتی حبه انگور باشد، عین آدم حسابی ها رفتار می کند! خربزه که می خورد نمی نشیند تا لرزش بگیرد! فکر می کند...عمل می کند.....جبران می کند.

آنوقت است که خدا هم صدایش را میشنود....عزیزش را زود می رساند....کاری می کند که به دست آنها همه نجات پیدا کنند و قوتشان می دهد تا آقا گرگه را هم بیاندازند توی چاه تا دیگر نباشد!

خلاصه انگار آدم فقط وقتی حبه انگور باشد حتما خوشبخت می شود....انگار آدم فقط وقتی حبه انگور باشد حتما عاقبت بخیر می شود!

 


  
نویسنده : راضیه ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٩