چه خوب می شد اگر...

قبول ندارم.اصلا باور نمی کنم.شوخی می کنی؟!

مگر می شود؟!پس چه از آن همه حرف؟!آنهمه وعده؟!

همه می دانند اگر تو حرفی بزنی مو لای درزش نمی رود.پس چرا کاری می کنی که در دلم شک ریشه بدواند؟یادت هست چقدر التماس کردم تا دوباره به چشمهایم نظر کنی؟!چقدر فریاد زدم تا صدایم را دوباره بشنوی؟چقدر قسمت دادم تا دلم را دوباره بخری؟

حالا خودت بگو مردانگی است که دوباره با این هیولاهاکه خرخره را می جوند واشک می بلعند .دلها را تنها برای هوس می دزدند وچشمها را برای گدایی کور می کنند رها کنی.

چشمم هنوز دنبال توست.

از گناهم بگذر.

 

  
نویسنده : راضیه ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۳
تگ ها :