غم می آیدو می رود.شک می کنی که اين تويی که اشک ريخته ای در آرزوی ديدنش.اما چشمانت هرگز دروغ نگفته اند.مثل دلت.فشرده می شود.نمی دانی چرا هروقت دلت را می چلانند از چشمانت آب می آيد.شُر شُر شُر.چقدر ابرهای بهاری بی غیرت شده اند.چشمانت دریا می شود ودلت غرق.آفتاب غروب کرده و او هنوز نيامده است.بازهم چهارچوب در خالی است.از پنجره بيرون را نگاه می کنی باران نيامده است! اما رد پای گلی کسی روی فرش ها مانده است.انگار دلت مهمان دارد.

  
نویسنده : راضیه ; ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٢
تگ ها :