پديده طبيعی بی رحم

 

                                     نماز زمين

 

 

موذن بود در آن لحظه مرگ آفرين

كه بي پروا براي آسمان مي خواند

زمين هم ناگهان بر خاست

نمازش را به تندي در ركوع بنشست

ويكباره,فرياد از جهان برخاست

تمام آن عروسك هاي شيرين لهجه

 درآني

ميان خاكهاي كهنه ديوارها خاموش خنديدند

وآن تنها زنان مانده از فرزند

ميان خاكهاي خانه شان

مغموم رقصيدند

زمان يك يا دولحظه

كمترازآني

زمين حالا

نياكان هزاران ساله را ويرانه مي انگاشت

وآن مردان مادرمرده راديوانه مي پنداشت

نه يك كوچه

كه ده ها كوچه بي پروا فرو مي ريخت

ودر گردابه اي از مرگهاي ناگهاني

اشكهاي آسماني برزمين مي ريخت

زمين اما به سجده مي نشست اكنون

دگر حالا براي آفتاب هم

تابوت مي بايست

براي نخلها وآن رطب ها

براي ضجه,نعره,فرياد از گلو

براي ماهتاب هم

تابوت مي بايست

زني رنجورتر از شهر

ميان سينه اش آتشفشان غصه ناآرام

جدار نازك لبهاي باريكش كويراندود

نگاهش خشم دردآلود

زمين را مشت مي كوبيدوفرياد از جگر مي زد:

كه اينك

اي زمين نابكار برخيز از سجده

رها كن توبه ات را اي عزيزستان

بخوان با من نماز مرگ را آنسان كه با نسرين

با محمود

با دردانه ام زهرا

زمين در سجده مي ترسيد از نفرين مادرها

خون ميان چشم هايش منقلب مي شد

سلام آخرش را داد وآنرا باد باخود برد

سلامش در ميان كوچه هاي خط خطي مان

منشعب مي شد.

                                                           

 

 

 

  
نویسنده : راضیه ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ دی ۱۳۸٢
تگ ها :