...آن شب قدر که اين تازه براتم دادند

تو که هنوز آن پاييني!
چقدر مي خواهي آنجا بماني وهي حسرت بخوري!؟
تمام آنچه را که آرزو کرده اي اينجا به قيمت يک کاه مي فروشند.
دستت را به من بده .يک يا علي بگو وبيا بالا.
مي ترسي؟!!!!
آن پايين که ترسناک تر است.شنيده ام آنجا گوشت مردار را با سس هاي گوناگون با لذت مي خورند وهيچ ترسي هم از نوشيدن آتش ندارند.
نمي تواني؟!!!!
پس آن نردبان را براي چه گذاشته اند!براي امثال توست که دلشان پله ندارد.کافيست بسم الله بگويي وقدم برداري.
اگر ترديد کني من هم نمي توانم کمکت کنم.اينجا از آدم هاي مردد و بي دست و پا خوششان نمي آيد .تحويلشان نمي گيرند.
چطور وقتي آن پاييني ده تا را صدتا مي کني و صدتا را هزارتا. به روي مبارک هم نمي آوري که همه چيز حساب دارد؟!آنوقت نوبت بالا آمدن که مي شود ننه من غريبم بازي در مي آوري؟
قيافه ات را اين شکلي نکن!اينجا همه مي دانند خرابکار واقعي کيست.
آن رفيقت کجاست؟آنکه هي در گوشت مي خوانداگر پايت بلرزد؟ اگر يکي هلت بدهدواز آن بالا بيفتي؟آنکه خيلي ادعاي مردانگي و معرفت دارد وخراب رفيق است!چرا يکبار ازش نمي خواهي باهم بياييد اينجا؟
آنشب را يادت هست آنقدر دلت تنگ شده بود و گريه کردي که برايت بال فرستادند اما تو با کفش هاي آهني که او به تو هديه داده بود سرگرم شده بودي و پريدن برايت بي معني بود.
اين بار ازش بپرس چرا از آن بالا انداختنش پايين!بپرس چرا تورا هل داده پايين!بهش بگو چرا دايه مهربانتر ازمادر شده!
با خودت چکار کردي؟اينجا هر شب جمعه برايت ختم مي گيرند وبال خيرات مي کنند.اماتا خودت نخواهي هيچکس تورا نمي آورداين بالا.
امشب براي آنهايي که يقين دارند ديگر نمي خواهند آن پايين بمانند درهاي آسان سورها را باز مي کنند.بگرد آن ته قلبت شايد هنوز ارزني جرات مانده باشد که به آن رفيقت بگويد نه! وخلاص.
دستت را به من بده .امشب برايت هزار پروانه نذر کرده ام.دلم روشن است که امشب باهم اين بالا افطار مي کنيم. 

         

 

  
نویسنده : راضیه ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٢
تگ ها :