با اين صحنه روبروشده بودم!!

بنام خدای مهربون(خيلی مخلصيم)

سلام خوبين خوشين مارو نمی بينيد حــــــــالی ميبريد!!من همان کسي هستم که بعضي وقتها دزدکي وارد اين وبلاگ مي شوم ونقش منفي داستانو بازي مي کنم (آقاي هايد)!!اما حالا ميخوام يک ماجرايي که چند وقت پيش واسم پيش اومد واستون تعريف کنم.چند وقت پيش که بعد حدود چهارصد سال که قيافم شده بود اين رابينسون کروزويه مي خواستم برم سلموني!(البته من که اهل اين حرفها نبودم ولي هم قيافه ظايع خودم وهم فشار اطرافيان باعث شد که دل به دريا بزنم!)خلاصه چشمتان روز بد نبيند به هزارمکافات خودم رابه در يک سلموني رسوندم (البته روي تابلوي مغازه نوشته بود آرايشگاه......)من چون توخط مدل مو واين چيزا نبودم ازخدا خواسته گفتم بالاخره بهش مي گويم يک مدل حسابي برام بزنه و با اين اميد وارد مغازه آقاهه شدم ازقضا طرف داشت کک مي پروند ولي همچين که روي صندلي نشستم مشتريا مثل مور وملخ ريختند توي مغازه (اينو محض تعريف ازخودم نگفتم که!!)خوب من که روي صندلي سفت چسبيده بودم پس مشکلي نبود.آقاهه پرسيد چه مدلي بزنم من هم گفتم هر مدلي که خودتون مي پسنديد آقاهه يه کمي فکر کرد وگفت باشه منم گفتم که خوب کوتاه کوتاش کن(تامجبور نشم به اين زوديا گزارم به اين طرفا بيفته!)خلاصه شونه وقيچي شو برداشت وبا حرکات سريع قيچي افتاد به جان کله بيچاره ما.احساس مي کردم کله ام داره سبک ميشه واين موهاي قيچي شده من بود که عين برگ خزون روي پيشبندم مي ريخت من که شماره چشمم هزار بود(البته بخاطر پيشرفت تکنولوژي و...)حالا با برداشتن عينک تا نيم متري مو بزور مي ديدم وعمرا توآينه نمي ديدم که سلمونيه داره چه جنايتي مرتکب مي شه.خلاصه بعد ازنيم ساعت ور رفتن به کلٌم کار تموم شد وپيش بند روبرداشت وگفت خوبه من به سختي عينکمو ازتوي جيبم بيرون اوردم وهمينکه به چشمام زدم با يک صحنه حيرت انگيز مواجه شدم!مي خواستم همونجا طرفو خفه کنم ولي متاسفانه خودم کرده بودم که لعنت برخودم باد وبا حيرت زدگي گفتم آره...خوبه!ونا باورانه مغازه رو ترک کردم.فکر مي کنيد در آن لحظه من با چه منظره اي رو بروشدم.حدس زدنش کار مشکلي نيست.

با اين صحنه روبروشده بودم!!

خوب يه چيزی شبيه همين!!

 

  
نویسنده : راضیه ; ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ امرداد ۱۳۸٢
تگ ها :