خورشيد روستا

در شعرهای من

خورشيد

از موضع مضايقه می تابد

خورشيد های زرد مقوايی

وآسمان سربی

با بادهای سرد

در شعر من جريان دارد

هرچند

اين برگهای کاهی

با اين حروف سربی سنگين

بر بالهای بادسفر می کنند

اما

خورشيدهای شعرمن اينجا

خورشيد نيستند

اينجا

خورشيدهای شعرمراباد می برد

اين درد کوچکی نيست

درروستای ما

شعرمرابه شور نمی خوانند

گويازبان شعر مرا ديگر

اين صادقان ساده نمی دانند

وبرگهای کاهی شعرم را

ـ شعری که در ستايش گندم نيست ـ

يک جو نمی خرند

از من گذشت

امادلم هنوز

بالهجه محلی خود حرف می زند

بالهجه محلی مردم

بالهجه فصيح گل وگندم

گندم خورشيد روستاست

وقتی که باد موج می اندازد

در گيسوی طلايی گندمزار....

خورشيدهای شعرمن آنجاست.

قيصرامين پور.

 

 

  
نویسنده : راضیه ; ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٢
تگ ها :