معراج

آن لحظه را يادت هست.لحظه اي را كه عروج كردي.بي آنكه بالارفته باشي.بي آنكه پرواز كرده باشي.بي آنكه يك قدم از اين خاك فاصله گرفته باشي. من تو را در معراج ديدم.چه كرده بودي كه تورا راه داده بودند؟خوب يادم هست باورت نمي شد.از خواب سر بر داشته بودي شايد هم از گور.روز محشر تو فرا رسيده بود.يادت هست هيچ نداشتي.خدا بيامرزد آن چشمانت را كه به دادت رسيدند،وگرنه جان داده بودي از شرم.چقدر دلم ميخواست لحظه اي جاي تو بودم .خوش به حالت !اشك را چه گران ميخريدند،تنها چيزي كه تو داشتي.وارد شدي اما كجا؟ افسوس كه ندانستي كجايي .تو را به كجا خواندند.چه نشانت دادند؟چه ديدي؟

حالا چه احساسي داري؟نمي داني چه به تو گذشته است؟اما انگار عاشق شده اي.چشمانت حس غريبي دارند.انگار عشق را ديده انداما به جاي سيرابي تشنه شده اند.تشنگيت مبارك باشد.

 

 

  
نویسنده : راضیه ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٢
تگ ها :