اقوام مامان

مادر گفت:برای تو چقدر آسان است!بدون هیچ هزینه ای تمام خیابان هارا آب پاشیدی.تمام ماموران شهرداری هم که جمع شوند تنها کمی از شهر را آنهم تنها باریکه کنار خیابان را آب که نه ! نم  میکنند.

مادر خندید.حسابی کیف کرده بود.به خاطر تو کیف کرده بود.به دلش حالی داده بودی.حتما توی دلش می گفته ))این خدای من است با این همه قدرت.من بنده همچین خدایی هستم.الحمدلله که من با تو آشنا هستم.قربانت بروم.......))

توی دلم غوغاشد.گفتم: خوش بحال مامان.عجب خدای توپی داره!چه خدای با مرامی!چه خدای باصفایی!چه آشنای دوست داشتنی!

توی قلبم یک هو یکی داد کشید:خَره!تو ومامان که نداره!قوم وخویش مامان آدم حتما آشنای خود آدم هم هست!

قفسه سینه ام فشرده می شد وتوی دلم انگاری مسابقه رالی برگزار می کردند.

زبون طفلکیم! جاده رو درست پیچید.

" میشه دل من روهم آب بپاشی؟!برای تو که خرجی نداره!"

 

 

 

 

  
نویسنده : راضیه ; ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۳
تگ ها :