مرگ مبهم!

چه مرگ مبهمي داشت هم آغوشي چشمان من باتو.

روز خاک بندان را يادت هست!گفتي سرت را بالا بگير مي خواهم نگاه آخرم را از چشمانت بگيرم.

نمي خواستم اما تو عذاب مي کشيدي وچشمانت که در بي صبري به خون نشسته بود.

مردمک چشمم گشاد شده بود اما چيزي نمي ديد.

گفتي پلک نزن.مگذار لحظه اي بي لذت نگاه بگذرد.

اما چيزي از ميان مردمک چشمم مي گذشت که کاسه چششمم را تر مي کرد.

خيره به هم

بند کفن را باز کرديم.صورت بر خاک چسبانديم.ناممان را در گوش هم نجوا کرديم وبر نگاهمان خاک پاشيديم.

خورشيد غروب کرده بود ونگاه من در امتداد صداي فاتحه اي مي لرزيد.

تورفته بودي.

بابا بی خيال!

 

 

  
نویسنده : راضیه ; ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۳
تگ ها :