... ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست!
توی دلش می گفت چرا؟! چرا نباید کسی چیزی بگوید؟! حتما پیش چشمش همه چیز و همه کس آنقدر ریز شده که طرف اصلا دیگران را قبول ندارد که بیاد به آنها چیزی بگوید! شاید اصلا قدرت درک و فهم حرف هایش برای دیگران سخت است پس چرا خودش را با مشتی زبان نفهم درگیر کند! حتما چنان راز عظیمی دارد که نمی شود به دیگران گفت! شاید اگر بگوید دیگر سری نمی ماند!
بعد یاد حرف های تو افتاد. حرف هایی به اندازه هزاران کتاب، که هزاران قرن به هر جانی که حیات را می نوشید میگفتی! گفته بودی، اگرچه تو دوری اما من نزدیکم به تو! گفته بودی،اگرچه تو پنهان میدانی مرا اما من پیدایم در تو! اگرچه فراموش میکنی مرا اما من همیشه عاشقت بوده ام! اگر چه میخوانی همه را جز من اما من رها نکرده ام تو را! اما چه از اینهمه گفتن!! فکرش را بکن تو آن یگانه گوش ها را که برای شنیدنم بتو بخشیدم با بی رحمی بریدی و چشم های زیبایت را که قرار بود جز من نبینند به سیخ کشیدی! از آن قلب دریده هم که همه ی داراییت بود دیگر کاری بر نمی آمد!
اما من که مثل هیچ کس و هیچ چیز نیستم! همین که دلت قرص باشد که من هستم! همین که دلت بلرزد و از ذهنت بگذرد که ای مهربانترین مهربانان یعنی می شود آبرویم را بخری؟! بی درنگ دفتر کبود نامهربانی هایت را سفید میکنم که هیچ! بجای آن همه نامردی مروت می نویسم که هیچ! طومار کارهای نکرده ات را می دهم به جارچیانم تا در عالم جار بکشند که ای اهل عالم، این فلان بن فلان بنده مخلص من بوده! از مقربان خاصه درگاه بوده! اهل چنین و چنان بوده و آنقدر بوده و بوده و بوده...تا اهل عالم بر مقام تو غبطه بخورند و آرزو کنند کاش بجای تو بودند!
.
..
به اینجا که رسید انگار زبانش به کامش چسبیده باشد چیزی راه گلویش را می فشرد، باخودش گفت: الله اکبر، معلوم است دیگر! هیچ کس رویش نمی شود چیزی بگوید! آخر بیاید چه بگوید! آخر بیاید چه بگوید...

by:Foo_G
من نیز به خدمتت کمر بندم...باشد که غلام خویشتن خوانی

همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد
چو فروشدم به دریا چو تو گوهرم نیامد
سر خنبها گشادم ز هزار خم چشیدم
و شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد
چه عجب که در دل من گل و یاسمن بخندد
که سمن بری لطیفی چو تو در برم نیامد
ز پیت مراد خود را دو سه روز ترک کردم
چه مراد ماند زان پس که میسرم نیامد
دو سه روز شاهیت را چو شدم غلام و چاکر
به جهان نماند شاهی که چو چاکرم نیامد
چو پرید سوی بامت ز تنم کبوتر دل
به فغان شدم چو بلبل که کبوترم نیامد
چو پی کبوتر دل به هوا شدم چو بازان
چه همای ماند و عنقا که برابرم نیامد
برو ای تن پریشان تو وآن دل پشیمان
که ز هر دو تا نرستم دل دیگرم نیامد
مولوی

by:Proama
